پست‌ها

شبِ بی‌روزن

تصویر
مرد جوانی شبی در جاده‌ای خلوت و بارانی می‌رانَد و موسیقی فولک ملایمی را می‌شنود. آرنج دست چپش را هم از پنجره بیرون گذاشته و به کنج تکیه داده. یکی از عادت‌هایش این است که خط‌‌چین‌های میان جاده را بی‌صدا بشمارد؛ اما، خطی میان این جاده نیست. آسفالتی قدیمی که گهگاه علفی بر آن فائق آمده، خُردش کرده و پیروزمندانه از میان سیاهی‌ها، سبزی‌اش را برافراشته. ناگاه یک اتفاق باعث واژگونی خودرو می‌شود.       او همچون تکه گوشتی بی‌جان از پنجره به بیرون پرتاب شده و دهانش پر از گل شده و استخوان هایش خرد شده‌اند. این چیزی‌ست که وقتی به زمین می‌خورد در ذهنش تکرار می‌شود. سپس لحظه‌ای خود را در پایان می‌بیند. تمامی تمام شدنش را می‌پذیرد و استقبالش می‌کند.      چند دقیقه‌ای پس از حادثه بود که بارش از آسمان شدت گرفت و او که گیج و سرگشته بود نمی‌دانست تگرگ است یا باران. اگر سرحال هم بود نمی‌شد فرقش را در تاریکی بی‌امان شب تشخیص داد. مگر اینکه چند قطره را بقاپی، کف دستت فشار بدهی تا ببینی تکه یخی است که آب می‌شود یا قطره آبی که در شیارهای کف دست پهن شده، می‌لغزد، سر می‌خورد و از کناره‌ها و بین انگشت‌ها پ…

تکه‌ای از اعتدال

تصویر
قوای آدم که در تعادل نباشند، داستان می‌شود. جوری که هر دفعه یکی یقه‌ی دیگری را می‌چسبد. پس آدمی به عنوان فرمانده‌ی قوا به دردسر می‌افتد تا صلحشان بدهد، دهانشان را گل بگیرد، به زنجیر ببندد یا پوزه‌بندشان بزند. گاهی اصلا هیچ کاری از دستش بر نمی‌آید جز اینکه حرفِ زورِ احمقانه‌ی کثیفِ رقت‌انگیز یکی از قوا را به کرسی بنشاند. چراکه تا زخمی‌اش نکند دست بردار نیست. آدمِ قبل از زخمی شدن با آدمِ بلافاصله پس از زخمی شدن، دو آدم متفاوت‌اند. حالا زخمی که شد، تا مدت‌ها باید سوزش و پشیمانی تن دادن به آن خواسته را تحمل کند. این عین اسارت و بردگی است. اسارت در تنی که معلوم نیست به چه جهت این اندازه سرکش و مدعی شده. پس اگر کسی بتواند این قوای لعنتی نافهمش را به تعادل برساند، می‌تواند بر نفسش هم استیلا یابد و سپس به اعتدال برسد.      مقام جانشینی خدا روی زمین سه گونه تعبیر می‌شود: یکم آنکه همه‌ی انسان ها جانشین خدا هستند. دوم آنکه فقط حضرت آدم جانشین خدا است. سوم آنکه عده‌ای به عنوان امام و خردمندان قوم‌اند که جانشینان خدا هستند. فکر می‌کنم نظر سوم است که اعتدال طلایی ارسطویی دارد. یعنی عده‌ای همی…

سه پاره

تصویر
یک: وجود دوست
     دوست عکاسی داشتم که با هم عکاسی را شروع کردیم. عکس‌های سیاه و سفید می‌گرفتیم. هیچ از عکس‌های رنگی لذت نمی‌بردیم. او دوست داشت فلاکت را به تصویر بکشد و من دوست نداشتم. به همین دلیل او در شهر می‌گشت و از آدم‌ها عکس می‌گرفت و من از طبیعت و بناها. عکس‌های خوبش را به اشتراک می‌گذاشت؛ اما، من عکس‌هایم را به هیچ‌کس نشان نمی‌دادم. چندی قبل که دوربین حرفه‌ای‌ام را فروختم، تمام آن عکس‌هایی که کلی برایشان زحمت کشیده بودم و ذوقشان را کرده بودم، به همان سادگی که پوست موز را به سطل آشغال می‌اندازم، حذف کردم. خب می‌دانم آن دوست هنوز هم عکاسی می‌کند؛ اما، خیلی کم. ولی نمی‌دانم چه می‌کند و کجاست. البته نمی‌خواهم بدانم. چرا که او بهتر است با آدم‌های شاد در ارتباط باشد. ما از فرط شباهت خُلق و خویمان(حتی در یک ماه و یک سال متولد شده بودیم؛ او چهارپنج روزی بزرگ‌تر از من بود)، نمی‌توانستیم دوست‌های خوبی باشیم به همین خاطر هم بود که از بس سکوت و انزوا بینمان بود بی‌هیچ علامت و حرفی، دیگر هیچ‌وقت یکدیگر را ندیدیم و نشناختیم. هیچ حرفی نزدیم. شماره‌های هم را بی‌تفاوت پاک کردیم. هیچ سراغی از …

چهارپاره

تصویر
یک: تَلخ شدن
     تلخی، ذاتیِ من است. قسمتی از ماهیتم را ساخته. تا آن‌جا که یادم می‌آید و تا وقتی که یادشان می‌آید این چنین بوده‌ام. نه می‌توانم از حدی خوش‌حال‌تر شوم و نه می‌شود از حدی ناراحت‌تر باشم. بی‌تفاوتی تلخِ ناخودآگاه و بنابراین ناخواسته. از یک تجربه‌ حرف می‌زنم. این من نیستم که طعم تلخ را مزه می‌کنم که اطرافیان‌اند که تلخی‌ام را می‌چشند و ناباورانه نگاهم می‌کنند؛ بدبختانه سخت ناراحت می‌شوند؛ بعد به جرم بازیگر خوبی نبودن، بازجویی و سپس محاکمه شده، مجرم شناخته می‌شوم و بی‌هیچ چون و چرایی حکم به مجازات داده می‌شود.
«بی تو در می یابم،
چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را.
کاهش جان من این شعر من است.
آرزو می‌کردم،
که تو خواننده‌ی شعرم باشی.
           - راستی شعر مرا می‌خوانی؟
نه، دریغا، هرگز،
باورم نیست که خواننده‌ی شعرم باشی.
          - کاشکی شعر مرا می‌خواندی!» |حمید مصدق- آبی، خاکستری، سیاه
*** دو: تَشنه شدن      خداوند کویر را آفرید و بعد دریا را. جانِ کویر، این یکّه‌ی وسیع، را تشنه‌ و شوریده‌ی بیکران دریا کرد. آن‌گاه سرنوشتی محتوم را بر ایشان مقدر فرمود. هیچ‌گاه کویر به دری…

آقا ما قول داد آقا

تصویر
یکی از سختی‌های آدم بودن «قول» است. البته قول با شرط لازمِ ذکرِ عینِ واژه در یک جمله. به عبارت دیگر، گفته‌ها و شنیده‌ها از یاد می‌رود و به کار بردن جمله‌ی:« قول می‌دهم!» است که یک قرارداد سفت و محکم را منعقد می‌کند. گویی که بار حقوقی داشته باشد. آدمی که قول‌هایش برایش مهم‌اند به دو نکته باید توجه داشته باشد: نخست آن‌که به خود زمانی کوتاه یا بلند بدهد برای سنجش دو چیز. یکی آنکه آیا این امر سودمند است یا مضر(البته نه فقط سود و زیان شخصی) و بعد آنکه از پس صورت دادن و به نقطه‌ی انجام رساندنش برمی‌آید یا نه. دومین نکته آن است که رساندن به نقطه‌ی انجام دیر و زود داشته باشد؛ اما، سوخت و سوز به هیچ عنوان. همین امر باعث حذف قید زمان از قول می‌شود. پس بهتر بود می‌گفتم دومین مهم آن است که قول‌های بی زمانِ خاص از فیلتر رد شوند.     حال سوالی برایم پیش می‌آید که آیا عمل کردن به یک قول کار صوابی ست؟ آیا همان‌طور که من می‌گویم:« عمل کردن به قول درست است.» فرد دیگری هم همین را درست می‌داند؟ و آیا اگر همین را می‌گوید، منظورش همان است که من می‌گویم؟ از کدام منظر به این نتیجه رسیده؟ نفسانیاتِ اوی ت…

متهم به ایستادن

تصویر
می‌گفت یا قرار است خاطراتتان را زنده کند و یا قرار است برایتان خاطره بسازد. می‌خواست بگوید از این دو خارج نیست. با خود گفتم که آخر چرا باید خاطره زنده شود، وقتی که معدوم شده؟ یا چرا باید خاطره بسازی، وقتی که قرار است معدوم شود؟ نمی‌شود چیز سوم یا چهارمی هم باشد؟ سخت و غریبانه نباشد؟ گفتم اگر قرار باشد خاطره بسازد، حجم اندوه درونش معلوم است چه خاطره‌ای خواهد ساخت و اگر قرار است خاطره‌ای زنده شود که تکلیفش روشن است. البته اما آدم‌ها خاطراتشان را فراموش می‌کنند جز آن دسته خوب‌هایش را. خوب‌هایش می‌مانند. پس شاید از آن دو هم خارج نباشد. (اصالت فاعلیِ[Subjectivism] بدون توجه به صواب و خطایش. آن‌گاه اصالت انفعالیِ[Emotivism] باز بی هیچ صواب و خطایی با بیان احساساتی که من ادا می‌کنم و احضارکننده‌ی احساساتِ آنی که آن‌ها را می‌شنود.)  بسیار خب. اگر قرار است خوب‌هایش یادشان باشد، پس حجم اندوه درونش یادآور کدام خاطره‌ی شیرین است و آیا به واقع اندوهگین‌ترین خاطرات می‌توانند روزی شیرین شوند؟ شاید این چنین نسل بشر ادامه یافته. بهتر بود جای آدم، به ما کرگدن می‌گفتند. اصلا چرا از خودم شروع نکنم و به …

راز تو توش دفن

تصویر
الان که نشسته‌ام پشت میز تحریر و تایپ می‌کنم، نسیم خنکی از پنجره‌ی سمت چپ می‌وزد و دست از کشیدن سیگار برداشته‌ام. نسیم دود را به راهرو می‌برد و آن وقت خوب نیست. چند ساعت پیش رفیقم خواست که برویم و قدمی بزنیم. می‌خواستم؛ اما، نمیشد. دچار فوبیای خروج از اتاق شدم. هنوز خیلی به پایان زمستان مانده بود که متوجهش شدم. این‌طور که هر وقت پایم را از خانه بیرون می‌گذارم، ذره ذره تهوعی جدی شروع می‌شود. وقتی به پیاده‌روها و انبوه آدم‌هایی که از کنارم رد می‌شوند می‌رسم، آنقدر حالم بد می‌شود که سرم را پایین می‌اندازم، صدای موزیک را بالاتر می‌برم، دستانم را تا شست در جیب شلوارم فرو می‌کنم، نقاب کلاه را تا روی عینکم پایین می‌کشم و تند تند قدم برمی‌دارم تا زودتر به اتاقم برسم.  آقا ما طلسم شد آقا.  خیابان تشر می‌زند:« حاجی نیستیا!» پاسخ می‌دهم: چه کنم اخوی؟ اسیر شدیم. می‌گوید:« سیگارتم که عوض کردی.» می‌گویم: این ضررش یک دهم اونه. بعضیا میگن شما دُز رو کم کنید، تعداد میره بالا. پس فرقی نمی‌کنه. اینا یه اکثریت رو می‌بینن و نظر میدن. اصلا خاصیتشونه که اقلیت رو نبینن. اقلیت رو اگر ببینن مجبورن دست از استب…