شبِ بی‌روزن


     مرد جوانی شبی در جاده‌ای خلوت و بارانی می‌رانَد و موسیقی فولک ملایمی را می‌شنود. آرنج دست چپش را هم از پنجره بیرون گذاشته و به کنج تکیه داده. یکی از عادت‌هایش این است که خط‌‌چین‌های میان جاده را بی‌صدا بشمارد؛ اما، خطی میان این جاده نیست. آسفالتی قدیمی که گهگاه علفی بر آن فائق آمده، خُردش کرده و پیروزمندانه از میان سیاهی‌ها، سبزی‌اش را برافراشته. ناگاه یک اتفاق باعث واژگونی خودرو می‌شود. 
     او همچون تکه گوشتی بی‌جان از پنجره به بیرون پرتاب شده و دهانش پر از گل شده و استخوان هایش خرد شده‌اند. این چیزی‌ست که وقتی به زمین می‌خورد در ذهنش تکرار می‌شود. سپس لحظه‌ای خود را در پایان می‌بیند. تمامی تمام شدنش را می‌پذیرد و استقبالش می‌کند.
     چند دقیقه‌ای پس از حادثه بود که بارش از آسمان شدت گرفت و او که گیج و سرگشته بود نمی‌دانست تگرگ است یا باران. اگر سرحال هم بود نمی‌شد فرقش را در تاریکی بی‌امان شب تشخیص داد. مگر اینکه چند قطره را بقاپی، کف دستت فشار بدهی تا ببینی تکه یخی است که آب می‌شود یا قطره آبی که در شیارهای کف دست پهن شده، می‌لغزد، سر می‌خورد و از کناره‌ها و بین انگشت‌ها پایین می‌ریزد. جانش را نداشت؛ اما، دوست داشت تصور کند که باران است.
تگرگ می‌بارید. این را بعدا فهمید. گویی تکه‌هایی از دریای یخ زده، بی آنکه بخار شوند، جدا شده چیزی شبیه ابر ساخته بودند و حالا شلیک می‌شدند. سپس دنبال عینکش گشت، کنارش افتاده و تا حد زیادی سالم بود. شیشه‌ی گلی‌اش را با انگشت تمیز کرد و به چشمانش زد. 
     او که از دور به نظر می‌رسد جان سالم به در برده، دو سالِ پس از حادثه را به آن لحظه می‌اندیشد. می‌داند که تمام سال‌های پس از آن را هم باید به همان لحظه بیندیشد وگرنه هیچ بهانه‌ای برای خوب زیستن نخواهد داشت. خب زندگی بدی ندارد، همه چیز خطی صاف است و خنثی. خنثی‌تر و تلخ‌تر از قبل. هرکس نزدیکش می‌شود به این دلیل است که او را خوب نمی‌شناسد. او، از همان بدو تولد، تلخ را بیشتر از هر طعمی دوست دارد. حتی اگر کسی تلخ را دوست نداشته باشد حتما موافق خواهد بود که: از مزه‌ی خون که بهتر است، نیست؟ 
     لاجرم پذیرفته که همان جا در گِل‌های کنار جاده مُرده و بقیه زیستش را در جهان مردگان -جهانی حقیقی- سپری خواهد کرد. این زیستن پوچ در اوهامی مثل زمان، پول، قدرت یا شهرت، به حکم تکلیف است و نه از سر تمایل. او بیشتر خود را محکوم به زندگی می‌بیند تا محکوم به مرگ. چرا که نمی‌داند زیستنی این چنین را کجا بر خود تحمیل کرده؛ اما، می‌داند که می‌تواند مرگش را به هر طریقی که خواست رقم بزند. آیا محکومیت اولی بیش از دومی نیست؟ چنین است که در تکاپو است تا زندگی‌اش آنطور باشد که مرگش دل‌پذیر شود و همانطور که در نحوه‌ی شروع اولی دخیل نبوده در دومی هم دخیل نباشد.
به حال خودش وامی‌گذارم تا در تراژدی خود غوطه‌ور بماند.
***
     در مدتی که کنار جاده منتظر کمکی بودم به این اندیشیدم که آخرین بار کی خوش‌حال بوده‌‌ام؟ چه موقع واقعا احساس خوشی داشته‌ام؟ به عقب برگشتم. اگر روزها را بشماریم، خیلی به عقب و اگر سال‌ها را پس کمی به عقب. به این نتیجه‌ی قطعی رسیدم که آخرین بار روزی بود که به دالانکوه رفتم. کوه افسانه‌ای کودکی‌‌هایم. جایی که برایم همیشه دست نیافتنی می‌نمود. می‌دانم روزی یک عقاب امریکایی از وطنش فرار کرده و به آن جا پناه آورده. هرچند گفته بودند که راه گم کرده؛ اما، خب مزخرف است. مگر عقاب هم راه گم می‌کند؟ یقین دارم قصد زاگرس و دیار کاوه کرده بوده، تا به ایشان پناه آورد. آن موقع پدرم با کمک چند محیط‌بان گیرش آورده‌اند و به زور به خانه‌اش فرستاده‌اند. بله، یقینا آخرین بار که حالم به واقع خوش بود همان روز بود. هیچ‌چیز دیگری نتوانست خوشی را بیاورد. حتی یک خوشی چند لحظه‌ای. این جدای از آن بی‌هیجانی و خنثی بودن همیشگی‌ام است. توضیحش سخت است و هرچه بخواهم بیشتر بگویم، بیشتر دور می‌شوم. با این حال فکر می‌کنم باید بیشتر بگویم. 
     چطور می‌شود که آدم چند صباحی، هرچند خیلی کم، روزگار خوبی را سپری کند و بعد به تنها آرزوی کودکی‌هایش برسد و تمام؟ انگار رستگاری پیش از مرگ است. شاید قدم زدن بر گرده‌ی دالانکوه، همان چیزی بود که باید آرزو نگهش می‌داشتم تا آرزویی زنده در وجودم بماند؛ تا چیزی که نمی‌دانم چیست در وجودم خاموش نشود. اینکه دیگر خوش نبوده‌ام هیچ مهم نیست. خب به نظر می‌رسد تحمیلی نبوده و خواست خودم بوده. مسئله‌ام این است که پس از دالانکوه، یک‌به‌یک آرزوهایم یا خود از میان رفتند یا از میان بردمشان و هیچ چیز مطلقا جایگزینشان نشد. باز نمی‌گویم این اتفاق خوب بوده یا بد، صرفا تحلیلش می‌کنم تا تحمل کنم. تحلیل جانبداری نمی‌کند. تحلیل حقیقت را می‌بیند و واقعیات را می‌سنجد تا ببیند چقدر به حقیقتِ کشف شده نزدیک‌اند و اگر نیستند چطور می‌توان نزدیکشان کرد. سخت می‌کوشم تا خودم را بشناسم و این دلیل نوشتن است. هرچه می‌نویسم بازخوانی خویشتن خویشم است نه چیزی بیشتر.

باز هم می‌توانید بخوانید:

دالِ مشدّد*

تفسیر با اسمش

بی‌فرماندِگی