سه پاره

Stalker- 1979

یک: وجود دوست
     دوست عکاسی داشتم که با هم عکاسی را شروع کردیم. عکس‌های سیاه و سفید می‌گرفتیم. هیچ از عکس‌های رنگی لذت نمی‌بردیم. او دوست داشت فلاکت را به تصویر بکشد و من دوست نداشتم. به همین دلیل او در شهر می‌گشت و از آدم‌ها عکس می‌گرفت و من از طبیعت و بناها. عکس‌های خوبش را به اشتراک می‌گذاشت؛ اما، من عکس‌هایم را به هیچ‌کس نشان نمی‌دادم. چندی قبل که دوربین حرفه‌ای‌ام را فروختم، تمام آن عکس‌هایی که کلی برایشان زحمت کشیده بودم و ذوقشان را کرده بودم، به همان سادگی که پوست موز را به سطل آشغال می‌اندازم، حذف کردم. خب می‌دانم آن دوست هنوز هم عکاسی می‌کند؛ اما، خیلی کم. ولی نمی‌دانم چه می‌کند و کجاست. البته نمی‌خواهم بدانم. چرا که او بهتر است با آدم‌های شاد در ارتباط باشد. ما از فرط شباهت خُلق و خویمان(حتی در یک ماه و یک سال متولد شده بودیم؛ او چهارپنج روزی بزرگ‌تر از من بود)، نمی‌توانستیم دوست‌های خوبی باشیم به همین خاطر هم بود که از بس سکوت و انزوا بینمان بود بی‌هیچ علامت و حرفی، دیگر هیچ‌وقت یکدیگر را ندیدیم و نشناختیم. هیچ حرفی نزدیم. شماره‌های هم را بی‌تفاوت پاک کردیم. هیچ سراغی از هم نگرفتیم. انگاری هیچ‌کدام هیچ‌وقت در زندگی دیگری نبوده.
     هم او بود که می‌گفت:« چی فکر کردی؟ مطمئن باش یه روز می‌فهمی دارم چی بهت می‌گم. تو عین منی. همه چیز ما شبیهه. ما بدجوری دل می‌بندیم و دیگه هیچ‌وقت ازش نمی‌کَنیم که بریم پِی زندگیمون. زندگی ما همون جایی که بستیمش تا تهش می‌مونه. فقط دست و پا می‌زنیم و بیشتر فرو می‌ریم.» آن‌وقت؟ خب آن‌وقت پیش خودم فکر کردم که مزخرف می‌گوید. آخر من؟ مضحک است. ممکن نیست.
     بله، آقا ما همانی شد که او می‌گفت آقا.
***
دو: عدم دوست، تحقق وعده‌اش
     خیلی دیر فهمیدم که راست می‌گفت. اصلا گیرم که می‌پذیرفتم و می‌دانستم، آخر چه می‌توانستم بکنم؟ جلویش را که نمی‌توانستم بگیرم. می‌توانستم؟ می‌شد؟ به واقع فهمیدنم وقتی حادث میشد که آن‌چه می‌گفت رخ داده باشد. پس اتفاقا به وقتش فهمیدم. وانگهی به وقتش فهمیدن تنها راه بود برای فهمیدن و همیشه دیر بود. به بیان دیگر فهمیدنش قید زمان نمی‌پذیرفت و او شاهد عینی امروز من بود.
     هم او بود که قطعا ناخواسته، بدون اینکه حتی روحش خبر داشته باشد، پُلی شد بین من و «کسی که قرار بود دلیلِ فهمیدنِ حرفش» باشد. تا بدانم که ما خیلی شبیهیم و دل می‌بندیم و دیگر رهایی نداریم. خودش بی‌خبر مرا به این ورطه پرتاب کرد.
***
سه: دیوانگی
     به گونه‌ای است که همه چیز غیرقابل کنترل پیش می‌رود. انگار اتفاقی طبیعی و حتمی‌ست. هیچ چیز به اراده و خواست و اختیارم بستگی ندارد. خاطره‌ای گَس برای تبیینش کافی‌ست:
     تابستان سال قبل تصمیم گرفتم پس از دو سال به کتابخانه‌ای بروم که تماما مرا یادِ «دلیلِ فهمیدنِ وعده‌ی دوست» می‌انداخت. آخرین باری که به آنجا رفته بودم، در پیِ برداشتی نادرست، اتفاقات بسیار بدی بین ما افتاده بود و به آن مکان، آن کتابخانه، حسِ مزخرفی داشتم. پس برای به چالش کشیدن خود تصمیم گرفتم به آن‌جا بروم و کتابی را که بسیار خواندنش برایم حیاتی بود را آغاز کنم. این چنین هم کردم. قدم اول را گذاشتم. پس از بی‌تعادلیِ ابتدایی و آب دهان قورت دادن‌ پی‌درپی و اِکو شدن صدای محیط در کاسه‌ی سر و تار دیدن‌ها، رفته رفته همه چیز خوب پیش رفت و غرق در مطالعه بودم تا اینکه صدای مسیج را شنیدم. رایتل بود. خواستم که صفحه را خاموش کنم. دکمه‌ی پاور را هم فشار دادم؛ اما، در کسری از ثانیه مغزم به عقب برگشت و متوجه شد که متن پیامک، یک شماره تلفن بوده. با خود گفتم شاید یکی از این شماره‌های رُند بوده که رایتل خواسته در مزایده غالب کند. به هرحال کنجکاوی نگذاشت رهایش کنم. بازش کردم و دیدم که یک شماره‌ی تنها فرستاده. شماره‌ تلفنِ «دلیلِ فهمیدنِ وعده‌ی دوست» بود. کلنجارهای پیوسته، توهم‌های شکل‌گرفته و مدت‌ها ایستادگی‌ام به چشم بر هم زدنی ویران شد. گیج و منگ و سرگشته و آوار بودم.
نفهمیدم و نمی‌فهمم چرا رایتل چنین کرد؟ اصلا چرا باید دقیقا آن ‌جا و آن زمان، غیرممکنِ غریبی را صورت بدهد؟ مثل این‌که یک نفر از بالا شاهد زندگی‌ات باشد و بخواهد عذابت بدهد. هرچه رشته‌ای پنبه کند و سپس با جگری خنک شده، وحشیانه و موذیانه بخندد. با اپراتور تماس گرفتم و گفتم که این چه حال است؟ متعجب شد و گفت غیرممکن است. هیچ‌جوره زیر بارَش نمی‌رفت. شاید فکر کرد سر کارش گذاشته‌ام. شاید فکر کرد که اصلا چه اهمیتی دارد؟ یک شماره بوده دیگر. حتما پیش خودش گفت این آدم چقدر بیکار و ابله است. بعد پرسید که آیا زیاد با این شماره تماس داشته‌ام؟ گفتم بله، ولی برمی‌گردد به بیش از یک سال پیش. به هرحال نه او فهمید جریان چه بوده و نه من. در نهایت  گفت حتما اشتباهی رخ داده و سریع قطع کرد تا از شرّ دیوانه‌ای علاف خلاصی یابد.
     واقعا هم اهمیتی نداشت که چرا و چطور ارسال شده. مهم این بود که شماره‌ای معجزه‌‌وار برایم ارسال شده بود. چرا و چگونه‌اش چه اهمیتی داشت؟ وانگهی جز خویشتن خویشم احدی اطلاع نداشت که قرار است پس از دو سال به کتابخانه‌ای بروم که رعشه بر اندام می‌افکند.

     این چنین است که هرگاه اراده کردم که فراموش کنم، بی‌درنگ حادثه‌ای رخ داد تا نشود و نکنم. هراندازه بیشتر کتمانش کنم، بیشتر مضحکه‌ی دستِ خود شده‌ام. چُنان اخلاق اسلامی فلسفی، خود والا و پاکم، خودش را به خود خاکی و سیاهم چیره کرده و نتوانستم.

باز هم می‌توانید بخوانید:

دالِ مشدّد*

تفسیر با اسمش

بی‌فرماندِگی