رد شدن به محتوای اصلی

پست‌ها

سراب و آلترناتیو ارسطویی

همیشه چیزی کم است و هیچ‌گاه قرار نیست اضافه شود. آدم اگر تکلیفش با خودش روشن باشد راحت‌تر میتواند ادامه بدهد. مثل یک اعدامی پیش از اعدام که هیچ امیدی به بخشش در دلش نداشته باشد و اما برای بخشیده شدن بکوشد. همچون سواری که میتازد و نیزه‌ها از کنارش میگذرند و او میداند که ناگزیر یکی از نیزه‌ها کارش را تمام میکند و اما باز بتازد. آدمی که روشن است هم اویی نیست که مثل بقیه‌ی آدم‌ها دریوزگی روزگار خویش را کند تا در دردسری نیفتد و به زندگی ادامه دهد، زندگی در دنیایی چنین پست و بی شرم به خودی خود اندک ارزشی ندارد. اویی که تکلیفش روشن است، عزت نفسی دارد که برگفته از آنی ست که درونش هست، نه آنچه که بقیه میبینند. او هماره سعادتمند است؛ اگر سعادت را یک هدف ندانیم که خودِ راه بدانیم. راه و صیرورت و شدن همان سعادت است. جایی برای رسیدن نیست؛ چه بسا هرچه به رسیدن بیندیشی بیشتر نرسی، چون مقصد اصلا وجود ندارد و این نبودن ناامیدتر میکند و مقصود موهوم را دور مینماید. چون سراب. 
دست بردار از این میکده‌ی سربه سری پای بگذار به اون راهی که فکر کنی بهتری که فقط فکر کنی بهتری دست بردار و برو؛ ول کن این خم ساغر…
پست‌های اخیر

مهاجر

قرار گذاشتیم جلوی پارک ملت. جایی نزدیک در اصلی. کمی بالاترش دکه‌ای ست که سیگار برگ‌های خیلی معمولی دارد.  بعد از کلاس یکی دو دقیقه ای طول کشید تا به محل قرار رسیدم. نشسته، منتظر بود. گفتم چرا اینجا نشسته‌ای؟ یک نیمکت دو قدم آن طرف تر هست. با تشر گفت که تو صد بار تاکید کرده‌ای یک قدم آن طرف و این طرف نباشد، دقیقا همان‌جا. پذیرفتم. گفت ولی میتوانستم بایستم،  دیر آمدی خسته شدم و نشستم. میدانستم ادامه دادن این بحث کسلم میکند. عینکم را تمیز کردم و به این اندیشیدم که چقدر دوست داشتم به تنهایی کمی قدم میزدم. بعد سیگاری را آتش زدم. سکوتم برایش آزاردهنده بود. گفت که حس میکند تقصیری دارد و اتفاقی افتاده. اینکه او آزار میدید برایم اهمیتی نداشت. نه به خاطر کینه‌جویی، به واقع اهمیتی نداشت. کینه‌ در وجودم کم‌رنگ شده. یعنی بعدی که نمیدانم چیست به قدری توانسته رشد کند که کینه را کم رنگ کرده. مثل وقتی که بعدی رشد کرد که حسادت را به کل ریشه کن کرد. فکر میکنم برای حذف رذیلتی نیاز است که حتما فضیلتی رشد کند و در این صورت رذیلت هر لحظه قدرتمندتر میشود و چه خسارت‌ها که به بار نمی‌آید. وقتی یک نفر را بعد ا…

کباب گربه

مردی سر بریده شده و بعد جسدش را سوزانده‌اند و خاکسترش را باد برده.  مدتی بعد، همان مرد بازگشته. فرزندش. سنش از پدر، پیش از خاکستر شدن، کمی بیشتر است. چه کس فراموشش کرده بود؟ همه. چه کس او را به یاد می‌آورد؟ هیچکس، فرزند چندان شبیه پدر نیست.  البته شباهت‌هایی کم‌اهمیت هم دارد. پسر شب‌های پاییزی و زمستانی پدر را زیسته بود. پدر تنها میراثش برای پسر، یِکه بودن بود. هر آن که میگذرد به مرگ نزدیک‌تر میشویم و چه کس میداند که به چه شکل خواهد بود؟ چه سود این همه دریوزگی برای تلی از کاه که به نیم شعله‌ی کبریت شکسته‌ای بند است؟ در لذت‌هایش چه چیزی بیشتر از رنج هست؟ این لذت بد را چه کس به جان میخرد؟ جز اینکه ابله باشد.
روزی با افلاطون-سقراط گفتم:« این چه حال بود که شما ساختید؟ مذهب افلاطونی شما هنوز باقی ست. چرا به این اندازه به آگاهی اعتبار دادید و هر هجوگویی را شاخ کردید؟ آیا به راستی هرکس از خیروشر عملی آگاه باشد دیگر شریرانه رفتار نخواهد کرد؟ جدا فقط یک نوع زندگی خوب برای آدمیان وجود دارد؟ چه کردید که از باستان تا به امروز این دو فرض اساسی افلاطونی شما باقی ست؟ اصلا همین باقی بودنش نشان از فر…

گوشه‌ای برای بلعیدن

گوشه‌ای نشسته‌ام تا ساندویچی که برای شام از ایستگاه متروی هفت‌تیر خریداری کرده‌ام را یک سره ببلعم. آدم‌ها با شتاب از کنارم عبور میکنند و هیچ نمیدانم به دنبال چه هستند و این شتاب و اضطراب از برای چیست؟ چه سخت است بهادار کردن چیزی که اندک ارزشی ندارد. آیا به این اندیشیده‌اند که وقت، به خودی خود چیز گران‌بهایی نیست و باید گران‌بهایش کرد؟
در بیست‌وپنجمین سال زندگی‌ام احساس آدم‌هایی با این سن و سال را ندارم. دقیقا نمیدانم که آن‌ها چه احساسی دارند؛ اما، میدانم که اگر نمیتوانم با ایشان دیالوگ داشته باشم و چیزی بفهمم دلیلش این است که فهمی از دنیایشان ندارم و واژگونه، آن‌ها هم فهمی از من ندارند. به همین سبب است که گاه و بی‌گاه میپرسند که:« تو چه میکنی؟ کجایی؟ در خانه به چه مشغولی؟ در اتاقت همیشه تنهایی؟ آیا اصلا نمیخواهی به سفر بروی؟ آیا نمیخواهی از زندگی لذت ببری؟» و اغلب بی‌توجه وسط حرف‌هایم میپرند و آن‌ها را میبُرند، میشکنند و نمی‌شنوند. هربار پشیمان‌تر میشوم از سخن گفتن.
بسیار به کودکی‌هایم نزدیک شده‌ام. روزهایی که عالمی عینی و جدا از تمام چیزهای دیگر داشتم. هر انچه بود و میدیدم را منتهای…

صورتک‌ها

به راستی چوپانان چه سعادتمندند. شاهراه زیستن، کلید شادمانی و شعف، طریق غور در عشق و زندگی و حقیقت،  «سکوت» را در جعبه‌ای طلایی به دستشان سپرده‌اند و هرچه می‌شنوند موسیقی ست و نه خزعبل‌ها و اراجیف آدمیزادگان و جرثومه‌هایشان.   آدمی برای آدمیزادگان آن لحظه‌ی خاک سپاری جسمی بی‌جان است. آدمیزادگانند که آدمیان را به زجر میکُشند، بی‌کفن در تابوت پوسیده‌ی افکارشان میگذارند، به قصد بی‌آبرو کردنشان نزد دیگر ابلهان در شهر میچرخانند و سپس به گوری تنگ پرتابشان میکنند. آن لحظه‌ی خاک سپاری، فراموشی است و آدمیان فراموش‌شده‌های زیستنند. ابلهان نمیدانند که هرچه با جسم آدمیان، با بیرونشان، با آن‌چه نمود دارد و نمایشی‌ست بکنند، هیچ‌گاه به درون آن‌ها دسترسی نخواهند داشت. برای درون آدمیان چگونه مردن، شکل تابوت، بی‌کفنی، آبروی نزد ابلهان و گوری غریب، تفاوتی نمیکند با ایده‌آل‌ها، آرمان‌ها و یوتوپیا‌های ابلهان. آن‌ها درونی پاک و ساده و سپید و لطیف دارند، بی‌تاثیر از بیرون، در سکوتی متصل. داراییشان را و نمایششان را کسی ندیده. با ندیده‌ها میجنگند آدمیزادگان، تا آدمی نماند. چه وهمی. اما آدمیزادگانِ صورتک به دست…

بهانه‌ای از جنس سینما

فیلم آن خلق شده‌ی سرگرم‌کننده‌ای ست که خیال‌انگیز و نو است و مخاطب را غرق ماجرایی میکند که احساسی اصیل را برایش به ارمغان می‌آورد و برایش داستانی را به زیباترین شکل به تصویر می‌کشد. به گونه‌ای که بهتر از خواندن یک رمان، بتواند جای کرکترها باشد و تجربه‌ای نو داشته باشد. فیلم تخیلت را قلقلک میدهد؛ جسارت میدهد؛ آزادی بخش است؛ موتور ناخوداگاهت را روشن میکند؛ توهم آگاهی را میستاند و تشویق به نو شدن میکند. مثل فیلم‌های کلاسیک ایتالیایی، روسی، فرانسوی، انگلیسی، امریکایی و ژاپنی که فلینی، تارکوفسکی، هیچکاک، فورد، گدار، برگمان، کوبریک، کوروساوا و کاپولا ساخته‌اند. یا مثلا همین فیلم سرخ‌پوست که نیما جوادی ساخته.


تبلیغ آن لعنتی‌ست که عذابت میدهد. جای سرگرم کردن، جسم و جانت را میبلعد و درگیرت میکند. محل مناقشه و دعواست. سینما برای این کارگردان‌ها آپاراتوس قدرت است؛ ابزاری ست برای اشاعه و تبلیغ ایدئولوژی‌ ایشان. تبلیغ میخواهد چیزی به تو یاد بدهد؛ به تو بقبولاند و یقه‌ات را سفت بچسبد. تبلیغ میخواهد شخصی را به تو بشناساند؛ الگو سازی کند و آزادی‌ات را بستاند برای «من» نشدن. تو را از تو دور میکند و است…

اصلِ اصلِ شادمانی

در این عمر که همچو جوی نو نو میرسد[مولوی]، آدمیزاده پیوسته بین دو قطب رنج و ملال در آمد و شد است. آنگاه که از رنج رهایی یابد به ملال نزدیک شده و آنگاه که از ملال رهایی یافته رنجی نو ساخته. شاد بودن این میان امری‌ست بی‌اندازه جدی و مهجور مانده.

هیچگاه از این دو(رنج و ملال) رهایی نیست و هیچگاه نمی‌شود یکی باشد و دیگری نباشد، چرا که در دل هم جای دارند و هرکدام علت لازم دیگری ست. نیاز است که رنج می‌آفریند و آدمیزادگان، که اکثرا ابلهند، را به تحول تشویق میکند و آغازی ست بر صیرورتش و تکاملی که هیچگاه بالفعل نمی‌شود. چیزی همیشه در میانه، همیشه بالقوه. رنج جلب می‌کند و اجازه‌ی اندیشیدن را میستاند، چرا که نیاز به دیگری را قوت می‌بخشد و خواهم گفت که نیاز است که شادی میستاند و شادی ست که هشیار میکند و آدمیزاده که اسیری ملول و رنجور باشد نمیتواند به آزادی شادمانی برسد و هشیار شود. نمیگویم که رهایی هست، میگویم که راه مقابله‌ی پایان نیافتنی با این اسارت و رسیدن به هشیاری، شادمانی ست.  وقتی رنجی از رنج‌ها التیام یافت، ملالی از ملال‌ها گریبان گیرش میشود. وحشی نوشت:« مست آمدی که موجب چندین ملال چیست/…