پست‌ها

ملطفه | بیست‌ویکم

     به ژرفنای سکوت شکننده‌ی شب گوش می‌دهم و می‌اندیشم که چه بی‌اندازه و بی‌تکلف، و چه آرام و نرم دلم برای خندیدنت وقتی بیداری و ملودی دم‌و‌بازدمت وقتی خوابی تنگ است. گوش کن، دورترین مرغِ جهان می‌خواند. شب سلیس است، و یکدست، و باز. شمعدانی‌ها و صدادارترین شاخه‌ی فصل، ماه را می‌شنوند. پلکان جلو ساختمان، در فانوس به دست و در اسرافِ نسیم، گوش کن، جاده صدا می‌زند از دور قدم‌های تو را. چشم تو زینتِ تاریکی نیست. پلک‌ها را بتکان! کفش به پا کن، و بیا! و بیا تا جایی، که پرِ ماه به انگشت تو هشدار دهد و زمان روی کلوخی بنشیند با تو و مزامیر شب اندام تو را، مثل یک قطعه‌ی آواز به خود جذب کنند. پارسایی است در آن جا که تو را خواهد گفت: بهترین‌چیز‌رسیدن‌به‌نگاهی‌است‌که‌ازحادثه‌ی‌عشق، تَراست. | شبِ تنهایی خوب- سهراب سپهری

بازی با سَقَر

     جدا از بی‌ارزش بودن قدرت(شرط بی ارزش بودن برای بد بودن کافی نیست) در کلام متفکران بزرگ اخلاق و پیشوایان دین اسلام، ملبس شدن به لباس قدرت در جمهوری اسلامی علاوه بر بی‌ارزشی ذاتی‌اش حقیقتا پوشیدن لباسی سراسر آغشته به ماده‌ای قابل اشتعال و سپس بازی با آتش است. در این حکومت هر اشتباهی که از طرف مسئولی سر بزند، خواه ناخواه به پای اسلام نوشته می‌شود. هر اشتباهی موجب زیان در دنیا و آخرت با هم است؛ و این می‌تواند بدترین عاقبت قابل تصور باشد. هیچگاه نفهمیدم چطور کسانی می‌توانند این چنین مشتاقِ بازی با سرنوشت خویش باشند؟ چطور می‌شود این همه آدم احساس مسئولیت کنند برای ریاست جمهوری؟ گمانم که نمی‌فهمند یک بمب ساعتی چند تُنی را تحویل خواهند گرفت؛ که با یکدیگر نه بر سر نیامدن که بر سر آمدن می‌جنگند.       چه چیز بدتر از این که می‌دانی برای سپردن دولت، که برای ملت نقش پدر را ایفا می‌کند، با کسانی طرفی که سر از فاجعه‌ی بالقوه‌ی پیش رو در نمی‌آورند؛ وگرنه این آدمیزاده‌هایی که مهیا و حاضر به یراق‌اند، با سابقه‌ای که تا به حال داشته‌اند بعید است برنامه‌ای صحیح  برای چیزی مثل سونامی نقدینگی، تورمِ نت

ناخوانده‌ها شرم‌آور نیستند

تصویر
     می‌خواهم تکه‌ای کوچک از کتاب «قوی سیاه- اندیشه‌ورزی پیرامون ریسک» از «نسیم‌نیکلاس‌طالب» را به بیان خودم اول بازنویسی کنم بعد شرح بدهم و در انتها چیزهایی به آن اضافه کنم تا کمی لحن آن گزنده‌تر باشد. پس می‌شود سه پاراگراف: بازنویسی، تشریح، پا را از گلیم درازتر کردن.      آدم‌های کمی که مقابل کتابخانه‌ی شخصی‌ام در اتاقم قرار می‌گیرند، دو واکنش دارند: دسته‌ی بزرگ‌تر می‌گویند:«اووو!همه‌ی این کتابا رو خوندی؟» دسته‌ی کوچک‌تر هم یا ساکت می‌مانند یا شاید در مورد یکی از کتاب‌ها سوال بپرسند که خیلی کم پیش آمده. کتابخانه‌ی من با پانصد جلد کتاب یقینا بسیار کوچک است و اصلا و ابدا در اندازه‌ای نیست که بخواهد تعجب برانگیزد. اما از خودم می‌پرسم که آیا کتابخانه‌ی کوچک داخل یک اتاق شخصی، وسیله‌ای برای خودنمایی است که برای خوانده نشدن پر شود؟ (البته سعی می‌کنم همیشه به آن پرسش پیش‌گفته برمبنای اصل نیک‌نگری نگاه کنم؛ وگرنه، لحن و قصد آدم‌هایی خاص از طرح این سوال تکراری و ری‌اکشن کذایی ایشان نشان از تمسخر و دشمنی در پوشش دوست و آشنا و خویشاوندی است.)      این یک حقیقت است که آدم هر چه بیشتر بخواهد بدان

ملطفه | بیستم

     از باغ خاله کلی گل محمّدی چیده، مادر. دو روز است همه را آورده روی یک سفره قلمکار نزدیک اتاقم پهن کرده تا خشک بشوند. حالا هربار که رد می‌شوم و آن‌ها را می‌بینم یا عطرشان را حس می‌کنم؛ هر بار که نسیمی می‌آید و آن رایحه را در فضا می‌پراکند؛ یادم می‌افتد که این عطرِ گلِ دالِ مُشدّد است. گلِ شُما. گلِ شُما.

ریشه‌جوشِ سپیدارِ پایینِ تپه

     مادرم طبقه‌ی پایین موزیکِ معین را پلی کرده و صدای قدم‌هایش می آید که روی تردمیل راه می‌رود. هیچ متوجه ربطِ موزیک با فعالیتی که می‌کند نمی‌شوم. حاج خانم کلا کارهای بامزه زیاد صورت می‌دهد. برادرم هم ناگهان از اتاقش بیرون می‌پرد. گرمکن آرسنال را پوشیده و با اشاره به لوگوی لباسش کری می‌خواند و از پله‌ها پایین می‌آید. میگویم: همینطور که داری پله ها رو میای پایین تیمتم همینطوری پله‌ها رو داره تو جدول میره پایین. دیگه داره میشه فاتح قله‌ها کسکم! و پاسخ می‌دهد:« بهتر از اینه که تو لیگ یوونتوس دست و پا بزنه.» و می‌شنود: آخه بزغاله اون موقع که سری‌آ آرزوی اسطوره‌های تیمت بود تو کجا بودی؟ و می‌گوید:« آره باشه. من دارم میرم پاستیل فروشی. خدافظ!» میگویم: فامیل اومد قیمت رِ بالا بگو، تخفیف بده روش. ورشکست نکنی رفیقتو با فامیلات! همان موقع آشنایی زنگ می‌زند و سوالاتی دارد. خدا مرا رها کناد! سوال‌هایش باعث می‌شود کمی فکر کنم. آشنا البته با دوست فرق دارد و دوست هم با رفیق فرق می‌کند. رفیق یک چیز ایدئولوژیک است. مرام گذاشتن برای آشنا و دوست بی‌معناست. برای همین خیلی حوصله‌ی فکر کردن به پاسخ را هم ن

ملطفه | نوزدهم

     یارِ جانی‌ام!      حالا که این مُلَطّفه را می‌نویسم، بر بالای کوه کوچکی در مسیر زاگرس نشسته‌ام. آنتن اینجا برای اتصال به اینترنت اصلا خوب نیست. پس آن‌چه الان در ساعت یازده شب دوشنبه می‌نویسم را فردا برایت خواهم‌فرستاد. نمی‌دانم چرا احساس مردی در میانه‌ی کشمکش‌های انقلاب شوروی را دارم که در سوزِ بی‌رحمِ سرمای روسیه، زینِ اسبش را بر تخته‌سنگی گذاشته، بر آن نشسته و روی تکه‌ای کاغذ با مدادی به اندازه‌ی دو بند انگشت می‌نویسد؛ و مجبور است هر چند واژه یک بار نوک مداد را با زبان خیس کند. چند دقیقه قبل‌تر قصد داشتم تماس بگیرم و فقط بگویم که دوستت دارم و قطع کنم. با این حال چیزی درونم ندا داد که این کار نه تنها خوب نیست که اصلا اگر چنین کنم بر قراری که با شما گذاشته‌ام نبوده‌ام. در روزهای اخیر بارها به دلایلی ملزم شدم آن قرار را نقض کنم؛ و برای من آزاردهنده است که بر عهد نمانم. چنان نکردم.       یادت هست می‌گفتی خیلی خوب روشن است که من هر وقت در کویرم، آرام می‌گیرم؟ عقل من پرده از رفتار پروردگار را در کویر و کوه افتاده می‌بیند. نیز هم آن‌جا تنها مکانی است که می‌شود ارتباط قطع‌شده‌ی انسان با

حمّالانِ مدعی

     آدم‌ها وقتی به پول بیشتر نیازی ندارند و باز کار می‌کنند و از آن کار درآمدی هرچند اندک دارند، تا آن حدِ ترحم‌برانگیزْ از معنا تهی‌اند. البته کار کردن برای انسان در گذشته‌ای بعید یک ارزش بود. با قدرت گرفتن اقتصاد سیاسی و از پس آن اقتصاد، دیگر یک ارزش محسوب نمی‌شود. مگر آن پیرمردی که وسط بیابان آلونکی ساخته و گوسفندش را می‌چراند و آوازی می‌خواند. کار کردن او ارزش است. حالا اما همه چیز شبیه فعالیت چهارپایان شده. برای دریافت یونجه‌ی مقرر شده یا یونجه‌ی بیشتر از آن. اگر آن آدم از معنا تهی شده برای حمّال بودنش معنای جدای از درآمد و رفاه بسازد(مثل خدمت، مثل دوست داشتن کار)، دیگر نمی‌توانی از این مستی بیرونش بکشی. بی‌اطلاعی از اندیشه‌های اقتصادی همین زندگی پست آدم‌ها را مبتذل‌تر می‌کند و اندکند کسانی که بخواهند و بتوانند اندیشه‌ها و پیچیده‌ترین توضیحات ریاضی‌ای که در تاریخ بوده را فهم کنند؛ و اندکند کسانی که گوش شنوایی داشته باشند برای درک این بلاهت تمام‌نشدنی چند صد ساله. خب نیاز به چوپان دارند. دیروز داشتم به این فکر می‌کردم اگر روزی به جایی برسم که مشخصا نیازی به کار کردن نداشته باشم، آ

کوهِ یوشینو

     دی ماه نودوهشت بود که آقای تاجیک سر کلاس می‌گفت ده سال آینده برای ایران حیاتی و بسیار دشوارتر از هر زمان دیگری خواهد بود. چیزی که قبلا هم در آن جلسات نواصلاح‌طلبی گفته بود و هم در یک مصاحبه. به این فکر ‌کردم که تمام جوانی‌ام در همین سال‌هاست و بحران‌هایش. تحقیقات امریکایی‌ها در مورد خودشان نشان میداد جوانانی که در سال‌های رکود و بیکاری و به طور کلی در وضع بد اقتصادی  وارد بازار کار شدند نتوانستند شبیه نسل‌های پیش و پسشان که  در وضع بهتری شروع کرده‌اند درآمد کسب کنند و پانزده تا بیست سال عقب بوده‌اند. نه اینکه صرفا نظر تاجیک باشد، کافی است نگاهی به گذر روزهای اقتصادی، سیاسی و اجتماعی امروز انداخت. دست کم در حیطه‌ی خودم، اقتصاد، فعلا تاریکی‌ها ادامه دارد. در این شرایط قدرت گرفتن گفتمانِ رواقیون و رخِ بیخیالیِ زننده‌ی مضر و خستگی و رخوتِ بی‌پایان عجیب نیست. آدمی را یاد اروپای پیش از مسیحیت می‌اندازد. خوب نیست.      خب! به‌هرحال... زندگی‌ام در سه سال گذشته را نام گذاری کنم: نود و هفت، فروپاشی؛ نود و هشت، استقرار؛ نودونه، استمرار. ناخودآگاه و شاید هم آگاهانه‌ای فراموش شده، تغییر نام وب