پست‌ها

سی‌وپنج

تصویر
زمستان‌ها چای کیسه‌ای و آب جوش با قند می‌گذارند پایین پله‌های ورودی. می‌توانی بعد کلاس بروی یک لیوان آب جوش بریزی، یک چای کیسه‌ای را درونش بگذاری و ریزترین قند قندان را پیدا کنی. سپس در آن هوای سرد به بخار روی لیوان کاغذی نگاه کنی و منتظر شوی تا بحث‌های خارج از کلاس ادامه پیدا کند. آن موقع‌ها معمولا ساکتم؛ اما، گاه واژه‌هایی می‌پرانم. مثلا وقتی یکی نام کتابی را فراموش کرده باشد یا واژه‌ای نوک زبانش باشد و نتواند. خیلی وقت‌ها هم کلا هیچ نمی‌گویم. چای می‌خورم و گوش می‌دهم و بعد هم سیگاری روشن می‌کنم و کوچه شبنم را پایین می‌آیم تا به خیابان برسم و بروم خانه.       گاهی پیش می‌آید که چند روز سر جمع بیست سی جمله گفته باشم آن هم برای پاسخ به یک سوال یا رفع یک نیاز فوری. اکثرا در سکوتی رنج‌آور(برای اغیار) زیست می‌کنم. کوششی بی‌ثمر می‌کنم در این سکوت به چیزی فکر نکنم؛ لیکن، آدم محکوم به همیشه فکر کردن است. هیچ خودم را سرزنش نمی‌کنم که چرا وقتی می‌خواهم فکر نکنم باز هم فکر می‌کنم. کاری از دستم برنمی‌آید. پس جای مقاومت، با آن فکر همراه می‌شوم. غوطه می‌خورم و با موج‌هایش پرتاب می‌شوم و برم…

خاکِ سرِ کوی تو

تصویر
همین که به اتاق آبی رسیدم، پیدایش کردم و در نور آفتاب با دقت به نگاه کردنش نشستم. شهربند هوای جانان، در آثار صنع حیران.       خواندم که راهی کویری. شاید تنها تو بدانی که پس از آن چه بر من گذشت. چه فکرها و شوق‌ها و تصمیم‌های بی‌انجام.
     آن‌گاه حیران قدم زدن به مقصد دیوار روبه‌رو، سیگار کشیدن و پشت بندش یک عالم آب خوردن، کز کردن در کنجی، نفس‌های بریده که مذبوحانه می کوشند عمیق شوند، چنگ زدن بین موها، هیچ ندانستن، هیچ نخواستن، هیچ نبودن، هیچ... در آینه خودم را نگاه کردم. چند بار آب به صورت زدم. باز نگاه کردم. انفعال محض. حالِ عجیبِ بسیار قریب.      چندی از دَهِ صبحِ جمعه چهارم بهمن گذشته یقین کردم که بازگشتی. سراسیمه چند بطری آب و سه کنسرو سفارش دادم. همه وسایلم را درون صندوق ماشین ریختم. از پارکینگ خارج شدم و منتظر پیک موتوری شدم. آب و کنسروها را گرفتم و بی‌معطلی راه افتادم. به همان مقصدی که باید. همان جایی که کمی پیش تو آن‌جا بودی. گرم بود. در میانه‌ی زمستان. کاپشنم را در آوردم و با تی‌شرت بر تن و پنجره‌های باز در میان جاده می‌راندم. بعدتر چون به تحلیل خویش خویشتنم نشستم، تصور…

شبیخونِ حجمِ تو

تصویر
زمستان هزاروسیصد‌ونودوپنج در جاده‌ای حوالی کاشان گم شدم. حواسم جای دیگری بود و بعد خودم را وقتی یافتم که نمی‌دانستم کجا هستم. می‌شد از گوگل‌مپ استفاده کنم؛ اما، تصمیم گرفتم بروم و بروم تا ببینم به کجا می‌رسم؛ تا ببینم تقدیر چه خواهد. پس رفتم. رفتم. رفتم. رفتم. آنقدری رفتم تا به روستایی رسیدم:« مشهد اردهال». هوا بسیار سرد بود. یقین داشتم که سردتر خواهد شد. حیران و واله‌ی سرما هستم. موجود دل‌انگیزی است که با آدم رفاقت می‌کند. قله‌ی مرتفعِ(تصویرِ یادداشتِ لینک شده قابی است که هر جایی دیواری باشد و آن دیوار از آنِ من باشد همراهم است) بی‌نهایت زیبا و استواری در آن نزدیکی میان ابرها پنهان شده بود. از تمام آن تکه از زمین فقط همان قله را خوب می‌شناختم. اما روستا. آدم‌های کمی در خیابانش بودند. خیلی کم. جلوتر رفتم و به امامزاده‌ای رسیدم. پیاده شدم تا استراحتی کنم. سرمای استخوان‌سوزِ دل‌نشینی بود و نسیم می‌وزید. چه هوایی! پیش و پس از آن هیچ‌گاه چنان اتمسفر سرمست کننده‌ای را تجربه نکرده بودم و نکردم. یادآوری‌اش بی‌خویشتن و متحیرم می‌کند. دست‌ بر سینه در صحن امامزاده قدم می‌زدم. در افکار خود…

باز مست

تصویر
دفتر سبزی باید تا همچون غرق شدن میان آبشار گیسوانت، انگشتانم بین سطورش صوفیانه به رقص آیند. ز شوق بی‌قرار، سماعی با دف گرد نامت که:« همی‌گردند و کعبه در میان‌ست».
سماع آرام جان زندگانی‌ست / کسی داند که او را جان جان‌ست کسی خواهد که او بیدار گردد / که او خفته میان بوستان‌ست ولیک آن کو به زندان خفته باشد / اگر بیدار گردد در زیان‌ست سماع آن جا بکن کانجا عروسی‌ست /  نه در ماتم که آن جای فغان‌ست کسی کو جوهر خود را ندیده‌ست / کسی کان ماه از چشمش نهان‌ست چنین کس را سماع و دف چه باید / سماع از بهر وصل دلستان‌ست کسانی را که روشان سوی قبله‌ست / سماع این جهان و آن جهان‌ست خصوصا حلقه‌ای کاندر سماعند / همی‌گردند و کعبه در میان‌ست اگر کان شکر خواهی همان جاست / ور انگشت شکر خود رایگان‌ست | مولانا
     دفتر سبزی که باز تسکین دهنده‌ای پر از نام «تو» با «دالِ مشدّد» شود.

بی‌فرماندِگی

تصویر
یک دِژ با رفتن فرمانده‌اش، باز هم دژ می‌ماند. از دور ایستاده و شکوهمند است. شاید قرن‌ها هم همین‌طور به نظر برسد. یک دژ با رفتن فرمانده‌اش، باز هم دژ می‌ماند؛ اما، چه دژی! بیا تهور کنیم و به این کوراب نزدیک شویم. می‌بینی؟ خندق‌ اطرافش را لجن‌های خشک شده گرفته. پر از پاره سنگ‌ها، بطری‌های شیشه‌ای خرد شده، ته سیگارهای له شده و کاغذهای تکه‌تکه شده. دروازه‌ی چوبی‌اش خوراک شعله‌ها شده. هیچ راه ورودی نیست. هرکه درونش را خواست باید رنج رد شدن از گودالی عمیق و عریض و بالا رفتن از پشته‌ی خاک و سنگ و چوب را به جان بخرد. چه کس آن جانی را دارد که چنین حماقتی کند، وقتی می‌داند که روزگاری این دژ را یک فرمانده بوده و پیش از او و پس از او دژی نبوده و نیست. آغاز و پایانی بوده و دیگر هیچ دوباره‌ای نیست. آنچه بود یک بیشه‌ی کوچک بود، سپس فرمانده‌ای آمد دژی ساخت،‌ فرمانده رفت و آن‌گاه ویرانه‌ای برجای ماند. گیرم که همچون نزدیک شدنمان رنج خندق را هم بکشیم. بهایی بدهیم. این به مهلکه انداختنِ خود چه برایمان خواهد داشت؟ وقتی رسیدیم به پشت باروها چه خواهیم دید؟ ویرانه‌ی پس از فرمانده را، تَرَک‌ها، چاک‌خورد…

دالِ مشدّد*

تصویر
کاج‌های زیادی بلند. زاغ‌های زیادی سیاه. آسمانِ به اندازه آبی. سنگچین‌ها، تماشا، تجرد. کوچه باغِ فرا رفته تا هیچ. ناودانِ مُزین به گنجشک. آفتابِ صریح. خاکِ خشنود. چشم تا کار می‌کرد هوشِ پاییز بود. اِیْ عَجیبِ قَشَنْگْ! با نگاهی پر از لفظِ مرطوب مثلِ خوابی پر از لکنتِ سبزِ یک باغ، چشم‌هایی شبیه حیای مُشبّک، پلک‌های مُردّد مثلِ انگشت‌های پریشانِ خوابِ مسافر زیر بیداری بیدهای لب رود! اُنس مثلِ یک مشت خاکسترِ محرمانه روی گرمای ادراک پاشیده می‌شد. فِکر آهسته بود. آرزو دور بود مثلِ مرغی که روی درخت حکایت بخواند. در کجاهای پاییزهایی که خواهند آمد یک دهانِ مُشجّر از سفرهای خوب حرف خواهد زد؟
| تنهای منظره، سهراب سپهری

*اگر نشانه‌ی زبان شناختی را به اجزایش تقسیم کنیم، همچون سکه‌ای است که یک روی آن «دال» بوده و روی دیگر «مدلول». دال همان صوت و تصویر است و مدلول مفهوم. اینجا کارکرد زبانی دال است که مدلول را تداعی می‌کند و نه کارکرد ارجاعی. مثلا به کار بردن واژه‌ی کتاب برای یک شیء تداعی کننده‌ی مفهوم کتاب است در یک زمان. «دالِ مشدّد» البته یک بازی با کلمات است. یک ترکیب من در آوردی که به دو چیز اشار…

صفر به پنج

تصویر
صفر. مدتی قبل، از دوستی یک ایمیل خوب دریافت کردم که در قسمتی از آن به این اشاره شده بود که چرا گاهی به آن اندازه ثقیل و سخت مینویسم. معتقد بود مخاطب ممکن است خسته شده صفحه را ببندد و برود پی کارش. این را اولین بار نبود که یکی از آدم‌های نیکویی که بعضا سال‌هاست یادداشت‌هایم را دنبال کرده‌اند(با این همه بی‌ثباتی و رفتن‌ها و آمدن‌ها و عوض شدن‌ها) به این نکته اشاره می‌کند. نکته‌ی ظریف این است که توجه نکرده بود که خودش یکی از آن‌هایی است که نبسته و نرفته پی کارش. بسیار خب، ابتدا قصد داشتم این‌ها را در پاسخ ایمیل بنویسم؛ ولی، بعدتر تصمیم گرفتم در وبلاگ باشد که صداقت و رفاقتش بماند برای همیشه.

 یک. مدت‌هاست که می‌نویسم. نه به خاطر نویسنده شدن، راستش از من برنمی‌آید. ابتدا به این خاطر که حق دارم بنویسم و سپس اینکه نوشتن یک درمان است. در واقع با نوشتن قصد این را ندارم که مخاطبی جذب کنم یا حرفی داشته باشم برای گفتن که القایش کنم یا جریانی بسازم یا تاثیری بگذارم یا دوست پیدا کنم. حتی دیگر عطش خوانده شدن ندارم. سوالی که اغلب پس از گفتن این جملات می‌شنوم این است:« خب چرا در وبلاگ می‌نویسی؟ همین‌ها …